بدون عنوان
نی نی های مامان خوبین.نگفتم باباتون استعداد متقاعد کردن داره.بالاخره منو برد بازار.نتونستم نه بگم.خریدم کردیم.یه خورده گرون شد.اما بابایی گفت فدای سره هر سه تاتون .اما من یه خورده ناراحت شدم.آخه بابایی چند روز قبلش پول دانشگاهش رو با قسط رو داده بود.چند وقت دیگم واسه زایمان باس پول بده و حقوق معلم ها.باید می گرفتم.اصلا نمی خواستم خرید کنم.هدف اصلیم این بود که با بابایی تون بیرون برم.اما چون بابایی روزه داشت زود برگشتیم.تو مسیر واسم از بستنی فروشی شاد بستنی چند میوه خریدوگفت طعم هاشو امتحان کنم که با شما ها بیرون میایم بدونیم چی بهتره.داشتیم برمی گشتیم که سر راه عموجونتون رو دیدیم.داشت می رفت امامزاده قاسم.با هم رفتیم.خیلی آرامش دهندست.وقتی به دنیا اومدین هممون با هم می ریم.راستی واسه عموجون دعا کنین.تو فوتبال پاش آسیب دیده.حالا نه می تونه فوتبال کنه نه می تونه به باغ برسه.الان مربی بچه ها شده.خیلی ناراحته.شما با معصومیتتون از خدا بخواین پاش خوب شه.باشه؟


بدون عنوان
